تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

 

نويسنده رها صافی ساعت 20:41 | لينک ثابت

شنبه پنجم فروردین 1391

6

ما زندگی نمی کنیم زندگی ما را می کند.

حرفی برای گفتن ندارم 


از افغانستان شروع می کنم

تا برسم به  نیوورک

 سوریه

فلسطین

از بن لادن

که در غارهای کابل

 به عربستان فکر می کرد

به سالهایی که یک روز

باز نشسته می شد

به سیگار

مشروب

به زندگی جدیدی

در حوالی هاوایی

به کشتن آدم هایی

که هیچ کدام شان را نمی شناخت

 این درد

دارد

مرا از پا در می آورد

شاید

خودم یک  روانی بیمارم

که علاقه ی شدیدی به مرگ و زندگی دارد

 یکی

که بود و نبودش

مهم نیست

مهم قصه است

که                                                 آخرش

من توی توالت

خودم را

د

ا

ر

بزنم

راستی

پلیس های اینجا 

به زندان ها تجاوز می کنند

وقتی که ما

در کتابخانه های عمومی

رمان های عاشقانه می خوانیم

در افغانستان طالب ها

بچه هارا سلاخی می کنند

وقتی که ما

 در کتاب خانه های عمومی

رمان های عاشقانه می خوانیم

اینجای قصه

نزدیک بود

کلاغ به خانه اش برسد

اگر این شعر ادامه نداشت

...

و اساما ها و اوباما ها

با هم رفیق می شدند


پ.ن

مظمعنم این شعر رو به زودی باز نویسی می کنم

                   


نويسنده رها صافی ساعت 17:47 | لينک ثابت

چهارشنبه شانزدهم آذر 1390

5

ما به افرادی که در ورود به عرصه ی غیر ممکن تخصص دارند نیاز داریم

تئودور روتکی


           سوزنی

که وسط سینه ات

تیر می کشید

با یک قلب

که بعدن سبز شد

____سرنخی

که هیچ کاراگاهی پیدا اش نکرد

مادرت راست می گفت

به هیچ صراطی

مستقیم نیستی

                           چپ

راست

              بالا

             پایین

هرجا که بروی

سیاست

به هیچ دردی نمی خورد

یا باید مثل بوش باشی

یا قذافی

انگار

این تصمیم مرا

کبری هم گرفته بود


یک بازی مرگ

وصورتی

که همیشه ، شطرنجی بود

تا کارگردان های ما در کیش

مستند بسازند

همه چیز بی مزه است

لب های تو

شربت

سیب زمینی

حتا حس آمیزی تلخ و شیرین این شعر

راستی

فرهاد هم کوهنورد خوبی شده

و از سطر های قبلی این شعر

ا

ل

ا

ب

 می رود 

پ

ا

ی

ی

ن

می رود

شعری که در بند های آخر

شاعر خودش را دار می زند

به این جرم

که هرچه می دوددددددددددددددددددددددددددددددددددد

با سایه اش نمی رسد

هنوز نفهمیدم

من یک مرد نامردم

یا زنی که در سلول های بدنش

زندانی بود

زندانی که زندان بان نداشت

باد

پشت پرده ی گوشم لخت بود

ودکمه های پیراهنم

شهوتی می شد

دوست دارم

بی پرده بگویم

دوستت دارم

سالهاست

که هیچ دوستی ندارم

تا داستان هایی که زیر کلاهم می بافم

برایش تعریف کنم

وبعد

توی تاریک اتاق

سیگار روشن کنم

قهوه بریزم

و به جایزه ی نوبل فکر کنم




نويسنده رها صافی ساعت 9:7 | لينک ثابت

پنجشنبه چهاردهم مهر 1390

4

سرم از روزهای بد پُر شد/مثل یک کیسه ی زباله شدم/سید مهدی موسوی

از همه ی 300 نفری که برای پست قبلی کامنت خصوصی یا عمومی گذاشتند سپاس گذارم دوستانی که می خواستند تبادل لینک کنند         من و با اسم ((رها صافی )) لینک کنند نه ((رضا صادقی)) یا هر اسم دیگری که برام  انتخاب می کنند . ویک خبر خوب برای کسانی که دوست دارند  هر شب شعر بشنوند، شعر بخوانند ،نقد کنند یا شعرشون نقد بشه می توانند هرشب از ساعت  7تا9  به messenger beyluxe روم (Dele Por Setareh (Shabe Shear بیایند ودر یک فضای دوستانه به صورت online شعر هایشان را بخوانند . اینم ID بیلوکس منه    MAJERAJOO با حروف بزرگ Add کنید


وشعرم

من زنی هستم

که از(( زن)) بودن خسته شدم

از این درد

که توی سطر سطر این شعر

باید بیت کنم

از از...          هایی که هر روز

 بیشتر می شوند

سکوت می کنم

 لبخند می زنم

دوباره سکوت می کنم

دوباره...

سهراب دروغ می گفت

 

بشقاب شستن یک زندگی نیست

زندگی زنی بود

که آرزو می کند مرد باشد

زندگی مادرم بود

که  نصف عمرش را

 در آشپزخانه

به امور سفره پرداخت

خجالت می کشم

از((زن)) بودنم

از از...    های زیادی

 که نمی توانم بگویم

از مردی که فقط می خواست

 مردی اش را ثابت کند

ازاین زندگی

هم که حتا با قرص های فلوکستین                 

آ رام بخش ن می ش ود


پانوشت: حنیف خورشیدی از آن دسته آدم هاست که برای معروف تر شدن تن به هر کاری می دهد حتا ... (شما قضاوت کنید)


دوشنبه 31 مرداد1390 ساعت: 18:28 توسط:حنیف خورشیدی
ببین مادر جنده ی کس گاییده ی خواهر کونی لاشی پاشی ! ننه ی کس تو رو همون مهدی موسوی جاکش گاییده که یه خواهر کس لاشی مث تو به ما چنین جسارتایی می کنه ! کس کش پتیاره لاشی سگ ! کاری نکن به بچه ها بگم بیان جلوی چشات تو ی کس خارمادرت بذارن حروم زاده تخم حرووووووووم


زن پدر جاکشتو گاییدم بچه کونی
 وب سایت   ایمیل




دوشنبه 31 مرداد1390 ساعت: 22:28 توسط:میرزایی
سلام رهای پرشور و پراتفاق
شعرت رو خوندم و نشانه های جهانی شدن رو در اون دیدم ...مواظب خودت و شعر ت باش ...استعداد واقعن خوبی داری.
 وب سایت   ایمیل




دوشنبه 31 مرداد1390 ساعت: 23:9 توسط:حنيف خورشيدي
حيف كه هم سن و سال من نيستي اما دفعه بعد اگه اسم منو جايي بياري تورو به روز استاد موسوي ميندازم كه مجبور بشي براي اينكه حبس نكشي ادم بفروشي .

واقعا مراقب خودت باش رها
 وب سایت   ایمیل




دوشنبه 31 مرداد1390 ساعت: 23:23 توسط:منيره حسيني
مرسي شعرخوبي خوندم رها
 وب سایت   ایمیل


پانوشت2:چرا بعضیا فک می کنن با فهش دادن و زیراب زدن دوستاشون می تونن معروف بشن مگه من یا سید مهدی موسوی وبقیه ی دوستان چه هیزوم تری به این آقا فروختیم که باید شاهد دیدن ایمیل هاو کامنت هایی باشیم که خودش لیاقت شو داره اگه قرار بود کسی با فهش دادن شاعر خوبی بشه حالا 70میلیون شاعر داشتیم .

نويسنده رها صافی ساعت 22:33 | لينک ثابت

شنبه بیست و نهم مرداد 1390

3

تو این مدّت تا دل تون بخواد اتفاق بد افتاد اتفاقاتی که اگه همه شو بنویسم یه کتاب میشه از کلاه برداری آقای ادواردلی واسه گرین کارت گرفته تا برگشت خوردن کتابم از جشنواره ی خوارزمی (به خاطر یک دلیل مسخره) و ریختن ماموران آگاهی تو اتاقم یا جشنواره ی دانش آموزی شعر که اول گفتن دوم شدم بعد زنگ زدن وگفتن کسی که اول شده شعراش ضعیفه مجبوریم تورو به جاش بفرستیم بعدن فهمیدم این جشنواره که هرسال تو کل کشور برگزار میشه تو بوشهر با پارتی بازی داوری میشه

 شعری از کتاب جدیدم ((خودکشی با تفنگ اسباب بازی))

بهتر است

یک فراموشی کوتاه مدت بگیرم

وبعد

سرم را به دیوار چین

یا اتاقم بکوبم

ومثل سربازی

که از جنگ خسته می شود

با بند های کفشم

خودکشی کنم

من

به خودم

خدا

وخودت مشکوک هستم

ودر مقدس ترین ساعت شب              ۱۲:۰۰

به عروسک های خواهرم

تجاوز کردم

بهتر است

برای دهانم

لب بند بخرم

وشعر های تازه ام را

توی سینه

حبس ابد

وبه اداره ی مخابرات بسپارم

مکالمات عاشقانه مان را ضبط کنند

چراغ قرمز

بهانه ی خوبی است

تا عکس های تو را

توی اتبوس بوس کنم

وبه دنیا بگویم

هروقت به تو رسیدم

نگه دارد

 


نويسنده رها صافی ساعت 22:44 | لينک ثابت

جمعه سی و یکم تیر 1390

2

هرگز جواب بدی ها را با خوبی ندهید وگرنه مجبور می شوید جواب خوبی هارا با بدی بدهید/ رها صافی

شعری از کتاب >>خودکشی با تفنگ اسباب<<بازی که برای چاپ شدن می جنگد

 باران

          م

ی

          ب

ا

ر

وَ مادرم که هر شب

از دست پدرم

شام شلاق می خُورد

                                                                                               من گوشه ی اتاقم کِز می کنم

ورادیو اعلام می کند

:

به احتمال 80 درصد

فردا شب هم اوضاع همین است

پانوشت : ((خودکشی با تفنگ اسباب بازی)) رو تا حالا به دوتا انتشارات دادم که هر دوتا شون جوابم کردند .جوابم کردند چون توی شعرهام الکل بود مسائل جنسی بود درد بود زنی بود که دوست داشت مرد باشه جوابم کردند چون توی شعرها بارها خودکشی کردم اما نا امیدنیستم اگه بازم انتشاراتیا گفتن باید نصفش سانسور بشه اون وقت به صورت پی دی اف منتشر می کنم .

دوستانی که می خواهند در مورد شعر پست مدرن بیشتر بدونن می تونن این دومقاله رو با خوصله ی تمام بخونند

شناسه های غزل پست مدرن / دکترسیّدمهدی موسوی

غزل پست مدرن: این ور آب ، اون ور آب

 

نويسنده رها صافی ساعت 19:54 | لينک ثابت

شنبه هجدهم تیر 1390

1

مثل یک آدم معمولی . به آقا فرزام گفتم : ((می خواهم مشهور شوم ))گفت:((حالا حالا ها باید بنویسی))گفتم:((می خواهم زود معروف شوم))گفت:((پس باید بروی زندان سیاسی باید کتاب بنویسی که مجوز نگیرد وآن ور آب -- نفهمیدم کجا ؟!چاپ بشود .یا..))بعد خندید هه... بعد گقت ((یا که دوتا داستان خوب بنویسی و بعد یک خودکشی فیلسوفانه بکنی )) /مهدی حیاتی / خاطرات یک نویسنده ی کاملن معمولی

به سید مهدی موسوی و پرنده ی کوچولو اش

دیدی

کسی که فکر می کردی دوستش داری

حالا خیره می شود به شعر هایت

به گذشته ات

به سال هایی که هیچ وقت نو نشد

و پرنده ی کوچولوات را زنده زنده می خورد

کسی که فکر می کردی دوستش داری

ومعلوم نیست تا کی...

به تو فکر می کنم

آسمان خانه ات همیشه ابری است

لابد تو هم به اندازه ی من

باران را دوست داری

ومن هر شب

به خیال بودنت

روی پشت بام الکل می خورم

و بعد توی آسانسور

نامت را با صدای بلند بالا می آورم

مهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی

گونه هایت درحال انقراضند

وما برای جهانی شدن

باید شعر بنویسیم

کتاب چاپ کنیم

و یک روز قبل از مردن

خودکشی کنیم

از وقتی قرار شد تو وبلاگ بنویسم به خودم گفتم باید به سلیقه ها و اندیشه های دیگران احترام بزارم اما همین آدمای روشن فکر مملکت هرچی از دهن شون در می اومد کامنت می کردن آدمایی که معلوم بود بزرگترین آرزوی زندگی شون یه شب خوابیدن با یه دختره وسعی می کردن عقده هاشون و این جوری خالی کنن به هر حال  وبلاگم هک شد و مجبورم از این به بعد اینجا بنویسم لطفن لینک مو تو وبلاگا تون   درست کنید یا اگه با هم تبادل نداشتیم من و با اسم رها صافی لینک کنید وبهم خبر بدین که لینک تون کنم

 b5e1deoxfrnt51prywv2.jpg

پانوشت :  چند شعر کوتاه از کتابم در سایت مرور منتشر شده خوش حال میشم  بخونید      

                                     http://www.morur.ir/article.aspx?id=1705 

نويسنده رها صافی ساعت 22:36 | لينک ثابت