شنبه هجدهم تیر 1390
1
به سید مهدی موسوی و پرنده ی کوچولو اش
دیدی
کسی که فکر می کردی دوستش داری
حالا خیره می شود به شعر هایت
به گذشته ات
به سال هایی که هیچ وقت نو نشد
و پرنده ی کوچولوات را زنده زنده می خورد
کسی که فکر می کردی دوستش داری
ومعلوم نیست تا کی...
به تو فکر می کنم
آسمان خانه ات همیشه ابری است
لابد تو هم به اندازه ی من
باران را دوست داری
ومن هر شب
به خیال بودنت
روی پشت بام الکل می خورم
و بعد توی آسانسور
نامت را با صدای بلند بالا می آورم
مهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی
گونه هایت درحال انقراضند
وما برای جهانی شدن
باید شعر بنویسیم
کتاب چاپ کنیم
و یک روز قبل از مردن
خودکشی کنیم
از وقتی قرار شد تو وبلاگ بنویسم به خودم گفتم باید به سلیقه ها و اندیشه های دیگران احترام بزارم اما همین آدمای روشن فکر مملکت هرچی از دهن شون در می اومد کامنت می کردن آدمایی که معلوم بود بزرگترین آرزوی زندگی شون یه شب خوابیدن با یه دختره وسعی می کردن عقده هاشون و این جوری خالی کنن به هر حال وبلاگم هک شد و مجبورم از این به بعد اینجا بنویسم لطفن لینک مو تو وبلاگا تون درست کنید یا اگه با هم تبادل نداشتیم من و با اسم رها صافی لینک کنید وبهم خبر بدین که لینک تون کنم
پانوشت : چند شعر کوتاه از کتابم در سایت مرور منتشر شده خوش حال میشم بخونید

